سيد جلال مصطفوى كاشانى

213

مجموعه آثار دكتر سيد جلال مصطفوى كاشانى ( فارسى )

براى اينكه بدانيد چگونه در روزگارانى كه مردم دين و ايمان داشتند به‌هيچ‌وجه از دلهره ، اضطراب ، تشويش ، دغدغه‌خاطر ، غم ، اندوه ، حرص و آز نام و نشانى نبود و زندگى براى مردم دنيا حكم بهشت برين را داشت ، دو حكايت از كتاب نصيحه الملوك ، تأليف امام محمد غزالى كه به راستى ، يكى از نوابغ دانشمندان قديم و از نوادر دوران بوده و در قرن ششم هجرى مىزيسته است ، نقل مىكنيم . اين كتاب توسط دانشمند بزرگ و فاضل جليل القدر ما استاد جلال الدين همايى ، با نهايت دقت ، تصحيح و تحشيه شده و اخيرا به همت انجمن آثار ملى به زيور طبع آراسته شده است . حكايت اول : « مردى بود در شهر مرو كه او را نوح بن مريم گفتندى و قاضى و رئيس مرو بود و نعمتى بسيار داشت و او را غلامى بود هندو پارسا و باديانت ، نام او مبارك و باغى داشت آبادان و بسيار ميوه . او را گفت امسال به رز ( رز به معنى مطلق باغ و خصوص تاكستان و باغ انگور و نيز به معنى درخت انگور آمده است ) شو و انگور نگاه‌دار . غلام برفت و تا دو ماه به رز مىبود ، خواجه روزى به رز شد ، گفت اى مبارك ، خوشه‌اى انگور بياور . غلام انگور بياورد ترش بود ، خواجه گفت برو يكى ديگر بياور ، بياورد ، هم ترش بود ، خواجه گفت رزى ( باغى ) بدين بزرگى ، چرا انگور ترش پيش من آورى و انگور شيرين نمىآورى ، گفت نمىدانم شيرين كدام است و ترش كدام ، خواجه گفت اى سبحان اللّه تو امروز دو ماه است كه انگورى مىخورى ، ندانى كه شيرين كدام است ، غلام گفت اى خواجه به نعمت تو كه من از اين انگور نخورده‌ام و طعمش ندانم كه ترش است يا شيرين ، گفت چرا نخوردى ، گفت اى خواجه تو مرا گفتى انگور نگاه‌دار ، نگفتى انگور بخور ، من خيانت چگونه كردمى ، قاضى را شگفت آمد و گفت خداى تعالى تو را هم بدين امانت نگاه دارد » . حكايت دوم : « به روزگار نوشيروان عادل‌مردى از مردى زمينى خريد و اندر آنجا گنجى يافت . زود به نزديك فروشنده شد و او را خبر داد ، فروشنده گفت من تو را زمين فروختم و از گنج خبر ندارم آنچه يافتى تو را مبارك باد ، گفتا نخواهم در مال كسان طمع نكنم و بدين معنى داورى ميان ايشان دراز بود و پيش ملك عادل ( نوشيروان ) رفتند و حال بازگفتند ، نوشيروان را خوش‌آمد گفت شما با يكديگر خويشى و پيوند كنيد و دختر به پسر